
خسته بودم ؛ آن چنان خسته که از فرط خستگی و ملال به خواب فرو رفتم . چنان که در مرارت روزگار فرو افتاده باشی .گواه و نماد خواب هم همین فرو افتادن است . خواب برهوت سفیدی که از سفیدی و درخشش آن ، چشمانم باز نمی شد . مثل یک درون دیسی همچون مشکل گیریيِ درونی که مهر و موم شده باشد . به خواب رفتم در خودم فرو رفته بودم : از فرط خستگی ام ، از فرط ملالم ، از لذت بی رمق یااز درد توان فرسایم . در اکندگی ام در تهی بودگی ام .اینک این تنها جایی بود که به خودم تعلق داشتم: در خویشتن فرو رفته و با شبی در آمیخته...
ادامه مطلب